غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۱۱ - هرزه نقاب رخ مکن طره نیم تاب را...
1
هرزه نقاب رخ مکن طره نیم تاب را
زاغ چسان نهان کند بیضه آفتاب را
2
وصل تو چون نمی دهد در ره عشق کام کس
چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
3
کام که بوده در پیت گرم که می نمایدم
حسن فزاست از رخت صورت اضطراب را
4
با دگران چها کند عشق که در مشارکت
رشک دهد ز کوه کن خسرو کامیاب را
5
عشق ز سینه چون کند تندی آه را بدر
حسن به جنبش آورد سلسله عتاب را
6
سحر رود به گرد اگر بند کند فسون گری
در قفس دو چشم من مرغ غریب خواب را
7
غیر گیاه حسرت از خاک عجب که سرزند
دجله چشم من اگر آب دهد سحاب را
8
ناز نگر که پای او تا به رکاب می رسد
دست ز کار می رود حلقه کش رکاب را
9
ناصح ما نمی کند منع خود زا رخش بلی
دور به خود نمی رسد ساقی این شراب را
10
طرح سفر دگر کند آن مه و وقت شد که من
شب همه شب رقم زنم نامه بی جواب را
11
محتشم شکسته دل تا به تو شوخ بسته دل
داده به دست ظالمی مملکت خراب را