غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۲۳ - به افسون محو کردی شکوه های بیکرانم را...
1
به افسون محو کردی شکوه های بیکرانم را
بهرنوعی که بود ای نوش لب بسی زبانم را
2
به نیکی می بری نامم ولی چندان بدی با من
که گم می خواهی از روی زمین نام و نشانم را
3
به این خوش دل توان بودن که بهر مصلحت با من
نمائی دوستی و دوست داری دشمنانم را
4
گمانم بود کاخر آشنائی بر طرف سازی
شدی بیگانه خوش تا یقین کردی گمانم را
5
چو رنجانید یاران را به جان نتوان نشست ایمن
خبر کن ای صبا زین نکته باری نکته دانم را
6
چو بلبل زان نکردم باز میل گلشن کویت
که چون رفتم به زاغان دادی ای گل آشیانم را
7
اگر فرمان برد دل محتشم من بعد باخوبان
من و بیگانگی کین آشنائی سوخت جانم را