کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۴ - تا همتم به دست طلب زد در بلا...

1

تا همتم به دست طلب زد در بلا

دربست شد مسخر من کشور بلا

2

دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود

چون می نهاد بر سر من افسر بلا

3

آن دم هنوز قلعه مه دم حصار بود

کاورد عشق بر سر من لشکر بلا

4

بر کوهکن ز رتبه مقدم نوشته اند

نام بلا کشان تو در دفتر بلا

5

تا بنده بود بی تو بدغ جنون اسیر

تابنده بود بر سر او افسر بلا

6

تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر

کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا

7

مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم

در یوزه مراد کند از در بلا

متن شعر کپی شد.