غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۳۴ - تا همتم به دست طلب زد در بلا...
1
تا همتم به دست طلب زد در بلا
دربست شد مسخر من کشور بلا
2
دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود
چون می نهاد بر سر من افسر بلا
3
آن دم هنوز قلعه مه دم حصار بود
کاورد عشق بر سر من لشکر بلا
4
بر کوهکن ز رتبه مقدم نوشته اند
نام بلا کشان تو در دفتر بلا
5
تا بنده بود بی تو بدغ جنون اسیر
تابنده بود بر سر او افسر بلا
6
تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر
کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا
7
مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم
در یوزه مراد کند از در بلا