کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۴ - همچو شمعم هست شبها بی رخ آن آفتاب...

1

همچو شمعم هست شبها بی رخ آن آفتاب

دیده گریان سینه بریان تن گدازان دل کباب

2

بسته شد از چار حد بر من در وصلش که هست

دل غمین خاطر حزین تن در بلاجان در عذاب

3

در زمین و آسمان دارند ز آب و تاب او

آب شرم آئینه رو مهتاب خورشید اضطراب

4

سرو کی گیرد به گلشن جای سروی کش بود

پیرهن گل سرسمن رخ نسترن خط مشگناب

5

تیره بختم آنقدر کز طالع من می شود

نور ظلمت روز شب گوهر حجر دریا سراب

6

چون گرفتم دامنش مردم ز ناکامی که بود

دست لرزان دل طپان من منفعل او در حجاب

7

مدعی از رشک بر در چون نمرد امشب که بود

بزم دلکش باده بی غش یار سرخوش من خراب

8

سرمبادم کز گمانهای کجم آن سرور است

سر گران لب پر گله گل رد عرق نرگس به خواب

9

محتشم دارد بتی بی رحم کاندر کیش اوست

رحم ظلم احسان سیاست مهر کین گرمی عتاب

متن شعر کپی شد.