غزل · حافظ
غزل شماره ۵۰ - به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است...
1
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
2
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
3
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
4
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
5
به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافه هاش ز بند قبای خویشتن است
6
مرو به خانه ارباب بی مروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
7
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است