غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۵۲ - یگانه ای در دل می زند به دست ارادت...
1
یگانه ای در دل می زند به دست ارادت
که جای موکب حسنش ز طرف ماست زیادت
2
اگر کشاکش زور قضا بود ز دو جانب
میانه من و او نگسلد کمند ارادت
3
در این ولایت پرشور و فتد خانه کنعان
چه ها که مادر ایام کرد در دو ولایت
4
شکسته رنگی رنج خمار هجر زحد شد
ز گوشه ای بدرآ سرخوش ای سهیل سعادت
5
فتاده حوصله مرغ روح تنگ خدا را
بده به خسته پیکان خود نوید عیادت
6
به معبدیست رخ محتشم که می کند آنجا
نیاز یک شبه کار هزار ساله عبادت