غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۶۴ - زان آستان که قبله ارباب دولت است...
1
زان آستان که قبله ارباب دولت است
محرومی من از عدم قابلیت است
2
چشم ز عین بی بصری مانده بی نصیب
زان خاک در گه سرمه اهل بصیرت است
3
رویم که نیست بر کف پایش به صد نیاز
از انفعال بر سر زانوی خجلت است
4
دوشم که نیست غاشیه کش در کاب تو
آزرده از گرانی بار مذلت است
5
دستم که نیست پیش تو بر سینه صبح و شام
کوته ز جیب عیش و گریبان راحت است
6
پایم ازین گنه که نه جاری به راه توست
مستوجب سلاسل قهر و سیاست است
7
گر دور چرخ مانعم از پای بوس توست
در روزگار باعث تاخیر صحبت است
8
بر من جفاست ورنه سلیمان عهد را
در انجمن نصیحت موری چه حاجت است
9
من بعد روی محتشم از هیچ رومباد
دور از درت که گفته ارباب همت است