غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۷۷ - بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است...
1
بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است
آن که بی زنجیر در بند است فریاد من است
2
آن که می گردد مدام از دور باش خشم و کین
دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است
3
ای خوش آن مشکل که چون خسرو نداند حل آن
طبع شیرین بشکفد کاین کار فرهاد من است
4
دادن از روی زمین خاک بنی آدم به باد
کمترین بازیچه طفل پریزاد من است
5
در جهان خاکی که هرگز ترنگردد جز با اشک
گر نشان جویند ازان خاک غم آباد من است
6
آن که پای مرغ دل می بندد از روی هوا
طبع سحرانگیز وحشی بند صیاد من است
7
انس آن بد الفت پیمان گسل با محتشم
همچو پیوند طرب با جان ناشاد من است