غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۸۸ - منتظری عمرها گر بگذاری نشست...
1
منتظری عمرها گر بگذاری نشست
آخر از آن ره بر او گردسواری نشست
2
هرکه ز دشت وجود خاست درین صید گاه
بهر وی اندر کمین شیر شکاری نشست
3
گرد تو را چون رساند فتنه به میدان دهر
هرکه سر فتنه داشت رفت و به کاری نشست
4
غمزه زنان آمدی شاهسوار اجل
تیغ به دست تو داد خود به کناری نشست
5
خون مرا گرچه داد عاشقی تو به باد
هیچ ازین رهگذر بر تو غباری نشست
6
در قدح عشق ریز باده مرد آزمای
کز سر دعوی به بزم باده گساری نشست
7
محتشم خسته را پر بره انتظار
چهره به خون شد نگار تا به نگاری نشست