غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۹۹ - دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هست...
1
دلت امروز به جا نیست دگر چیزی هست
سنبلت را سرما نیست دگر چیزی هست
2
آن که دیشب به من گفت و ز بزمش راندی
از تو امروز جدا نیست دگر چیزی هست
3
طوطی نطق حریفان همه لال است و به کس
خلقت آئینه نما نیست دگر چیزی هست
4
بزم حالیست ز نا محرم و از چهره راز
خاطرت پرده گشا نیست دگر چیزی هست
5
سخنت با من و چشمت که سراپاست نگاه
بر من بی سرو پا نیست دگر چیزی هست
6
عقل گفت این همه ناز است دگر چیزی نیست
غمزه اش گفت چرا نیست دگر چیزی هست
7
محتشم این همه تلخی و ترش ابروئی
ناز آن حور لقا نیست دگر چیزی هست