کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۲۹ - بود شهری و مهی آن نیز محمل بست و رفت...

1

بود شهری و مهی آن نیز محمل بست و رفت

کرد خود بدمهری و تهمت به صد دل بست و رفت

2

بود محل بندی لیل ز باد روزگار

محملی کز ناز آن شیرین شمایل بست و رفت

3

تا نگردم گرد دام زلف دیگر مهوشان

پای پروازم به آن مشگین سلاسل بست و رفت

4

دل به راه او چو مرغ نیم به سمل می طپید

او به فتراک خودش چون صید به سمل بست و رفت

5

تا گشاید بر که از ما قایلان درد خویش

چشم لطفی کز من آن بی درد و غافل بست و رفت

6

خود در آب چشم خویشم غرق و می سوزم که او

غافل از سیل چنین پرزور محمل بست و رفت

7

لال بادا محتشم با همدمان کان تازه گل

رخت ازین گلشن ز غوغای عنا دل بست و رفت

متن شعر کپی شد.