غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۱۷۶ - چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد...
1
چند عمرم در شب هجران به ماتم بگذرد
مرگ پیش من به از عمری که در غم بگذرد
2
بی تو از عمرم دمی باقیست آه ار بعد ازین
بر من از ایام هجران تو یکدم بگذرد
3
هیچ دانی چیست مقصود از حیات آدمی
یکدمی کزعمر با یاران همدم بگذرد
4
گر بگفت دوست خواهد از حریفان عالمی
مرد آن بادش که می گفت از دو عالم بگذرد
5
خیل سلطان خیالت کز قیاس آمد برون
بگذرد در دل دمی صد بار اگر کم بگذرد
6
ای که باز از کین ما دامن فراهم چیده ای
دست ما و دامن مهر تو کین هم بگذرد
7
محتشم بیمار و جانش بر لب از هجران توست
کاش بر وی بگذری زان پیش کز هم بگذرد