غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۱۸۱ - چون طلوع آن آفتاب از مطلع اقبال کرد...
1
چون طلوع آن آفتاب از مطلع اقبال کرد
ماند تن از شعف و جان از ذوق استقبال کرد
2
ترک ما ناکرده از بهر سفر پا در رکاب
ترکتاز لشگر هجران مرا پامال کرد
3
اول از اهمال دوران در توقف بود کار
لیک آخر کار خود بخت سریع اقبال کرد
4
بی گمان دولت به میدان رخش سرعت می جهاند
در جنیبت بردنش هرچند دور اهمال کرد
5
آتش ما را چو مرغ نامه آور ساخت تیز
مرغ غم را بر سر ما بی پر و بی بال کرد
6
آن چنان حالم دگرگون شد که جان دادم به باد
زان نوید بیگمانم چون صبا خوشحال کرد
7
بر زبان محتشم صد شکوه بود از هجر تو
مژده وصلت ز بس خوشحالی او را لال کرد