غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۱۹۰ - چو ممکن نیست کانمه پاسبان محفلم سازد...
1
چو ممکن نیست کانمه پاسبان محفلم سازد
بکوشم تا سگ دنباله گیر محملم سازد
2
از وی چون پرده افتد برملا از من کند رنجش
که از همراهی خود با رقیبان غافلم سازد
3
کندبر من بتیغ آن بت گنه ثابت که هر ساعت
ز بیم جان بنا واقع گناهی قایلم سازد
4
ز دل بس رازهای پرده گر سر بر زند روزی
که دل فرسائی بار جفا نازک دلم سازد
5
ز فتانی به ایمائی کند واقف رقیبان را
اجازت ده نگاهش چون به ابرو مایلم سازد
6
ز خارج پیچشی ها در دمم باید شدن بیرون
دمی از مصلحت در بزم خود گر داخلم سازد
7
درونم محتشم زان مست کین خواهد شدن شادان
ولی روزی که دور چرخ ساغر از گلم سازد