کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۹۱ - چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زد...

1

چراغی آمد و بر آفتاب پهلو زد

که دست حسن ویش صد طپانچه بر رو زد

2

بر این شکار به صد اهتمام اگرچه کشید

شکار بیشه دیگر کمان ولی او زد

3

درین سراچه چو جای دو پادشاه نبود

یکی برفت و سراپرده را به یک سو زد

4

ز سیر دل ره او بست تیر دلدوزی

که این نهفته از آن گوشه های ابرو زد

5

ز سحر قوم خبر داد معجز موسی

زمانه نقش کزان هر دو چشم جادو زد

6

ز ناز تا بتوان سنگ در ترازو نه

که عشق حسن تو را برد و برتر ازو زد

7

تو عذر دلبر نو محتشم بخواه که یار

به تازگی ره یاران ز قد دلجو زد

متن شعر کپی شد.