غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۱۹۳ - چو عشق کوس سکون از گران عیاری زد...
1
چو عشق کوس سکون از گران عیاری زد
قرار خیمه با صحرای بی قراری زد
2
دو روز ماند عیار حضور قلب درست
ز اصل سکه چو برنقد کامکاری زد
3
خوش آن نگار که چون کار و بار حسن آراست
حجاب در نظرش دم ز پرده داری زد
4
نخست بر سر من تاخت هر شکار انداز
که بر سمند جفا طبل جان شکاری زد
5
به دست مرحمتش کار مرهم آسان است
کسی که بر دل من این خدنگ کاری زد
6
نرفت ناقه لیلی به خود سوی مجنون
کز آن طرف کشش دست در عماری زد
7
نبرد بار به منزل چو محتشم ز جفا
کسی که پیش رخت لاف پرده داری زد