غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۲۱۰ - زلفش مرا به کوشش خود می کشد به بند...
1
زلفش مرا به کوشش خود می کشد به بند
گیسو به پشت گرمی آن گردن بلند
2
شمشیر قاطع اجل است آلت نجات
آنجا که گردن دل من مانده در کمند
3
صد اختراع می کند از جلوه های خاص
قد بلندش از حرکت کردن سمند
4
از اضطراب درد تو بر بستر هلاک
افتاده ام چنان که در آتش فتد سپند
5
من ناصبور و طبع تو بسیار ذیرانس
من ناتوان و عشق تو بسیار زوردمند
6
قارون نیم که از تو توانم خرید بوس
دشنام را که کرده ای ارزان بگو چند