کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۱۱ - یار بیدردی غیر و غم ما می داند...

1

یار بیدردی غیر و غم ما می داند

می کند گرچه تغافل همه را می داند

2

آفتابیست که دارد ز دل ذره خبر

پادشاهیست که احوال گدا می داند

3

گر بسازم به جفا لیک چه سازم با این

که جفا می کند آن شوخ و وفا می داند

4

ای طبیب ار تو دوائی نکنی درد مرا

آن که این در به من داد دوا می داند

5

همه شب دست در آغوش خیالت دارم

کوری آن که مرا از تو جدا می داند

6

روز و شب مهر تو می ورزم و این راز نهان

کس ندانست به غیر از تو خدا می داند

7

محتشم کز ملک و حور و پری مستغنی است

خویشتن را سگ آن حور لقا می داند

متن شعر کپی شد.