کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۶۶ - سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید...

1

سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آید

بلی حال دگر دارد سخن کز روی درد آید

2

چنان خو کرده با دردش دل اندوهگین من

که روزی صد ره از راحت گریزد سوی درد آید

3

نجات از درد جستن عین بی دردیست می دانم

کزو هر ساعتی درد دگر بر روی درد آید

4

ره غمخانه من پرسد از اهل نیاز اول

ز ملک عافیت هرکس به جستجوی درد آید

5

مبادا غیر زانوی وصالش عاقبت بالین

سری کز هجر یاری بر سرزانوی درد آید

6

به قدر سوز بخشد سوز بی دردان دوران را

به دل هر ناوکی کز قوت بازوی درد آید

7

چنان افسرده است ای دل ملال آباد بی دردی

که روزی محتشم صدره بسیر کوی درد آید

متن شعر کپی شد.