کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۷۷ - به مرگ کوه کن کزوی المها یاد می آید...

1

به مرگ کوه کن کزوی المها یاد می آید

هنوز از کوه تا دم میزنی فریاد می آید

2

همانا در کمال عشق نقصی بود مجنون را

که نامش بر زبانها کمتر از فرهاد می آید

3

بد من گر به گوشت خوش نمی آید چه سراست این

که بد گوی من از کوی تو دایم شاد می آید

4

چه بیداد است این بنشین و رسوائی مکن کز تو

اگر بیداد می آید ز من هم داد می آید

5

ازین به فکر کارم کن که در دامت من آن صیدم

که خود را می کنم آزاد تا صیاد می آید

6

سزای هرچه دی در بزم کردم امشبم دادی

تو را چون یک یک از حالات مستی یاد می آید

7

به منع مدعی زین بزم بی حاصل زبان مگشا

که این کار از زبان خنجر جلاد می آید

8

سگش صد دست و پا زد تا به آنکو برد با خویشم

خوش آن یاری که از وی این قدر امداد می آید

9

چو بیداد آید از وی محتشم دل را بشارت ده

که خوبان را به دل رحمی پس از بیداد می آید

متن شعر کپی شد.