غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۲۷۸ - با وجود آن که پیوند آن پری از من برید...
1
با وجود آن که پیوند آن پری از من برید
گر ز مهرش سر کشم باید سرم از تن برید
2
من نخواهم داشت دست از حلقه فتراک او
گر سرم خواهد به جور آن ترک صید افکن برید
3
من به مهرش جان ندادم خاصه در ایام هجر
گر برم نام وفا باید زبان من برید
4
خلعت عشاق را می داد خیاط ازل
بر تن من خلعت از خاکستر گلخن برید
5
در رهش افروخت اقبال از گیاه تر چراغ
در شب تار آن که راه وادی ایمن برید
6
کی بریدی متصل از دوستدار خویش دست
گر توانستی زبان طعنه دشمن برید
7
محتشم را از غم خود دید گریان پیش او
گفت می باید ازین رسوای تر دامن برید