غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۳۰۱ - عشق کهن به کوی تو می آردم هنوز...
1
عشق کهن به کوی تو می آردم هنوز
واندر صف سگان تو می داردم هنوز
2
با آن که برده ترک توام حدت از سرشک
الماس ریزه از مژه می باردم هنوز
3
زو دست قطع اشگ که دهقان روزگار
درسینه تخم مهر تو می کاردم هنوز
4
آزرد جانم از تو ز آزارهای پیش
جان سازمش نثار گر آزاردم هنوز
5
غم که دور از من دیوانه نگردد هرگز
آشنائیست که بیگانه نگردد هرگز