غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۳۱۵ - مردم و بر دل من باز غم یار هنوز...
1
مردم و بر دل من باز غم یار هنوز
جان سبک رفت و من از عشق گران بار هنوز
2
حال من زار و به بالین رقیب آمد یار
من به این زاری و او بر سر آزار هنوز
3
عشوه ات سوخته جان من و جانسوز همان
غمزه ات ساخته کار من و در کار هنوز
4
دل که دارد سر ز لف تو چو غافل مرغیست
که بدام آمده و نیست خبر دار هنوز
5
سرنهادند حریفان همه در راه صلاح
سر من خاک ره خانه خمار هنوز
6
چشم امید شد از فرقت دلدار سفید
محتشم منتظر دولت دیدار هنوز