کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۲۰ - با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بس...

1

با من از ابنای عالم دلبری مانده است و بس

دلبری را تا که در عالم نمی ماند به کس

2

کار چشم نیم باز اوست در میدان ناز

از خدنگ نیم کس فارس فکندن از فرس

3

یار بر در کی ستادی غیر در بر کی بدی

آن غلط تمییز اگر بشناختی عشق از هوس

4

نیست امشب محمل لیلی روان یا کرده اند

بهر سرگردانی مجنون زبان بند جرس

5

خون دل کز سینه تال میزد از دست تو جوش

عاقبت راه تردد بست بر پیک نفس

6

صد جهان جان خواهم از بهر بلا گردانیت

چون به حشر آئی دو عالم دادخواهداز پیش و پس

7

مرغ طبعم را مکن آزار کو را داده اند

آشیان آنجا که ایمن نیست سیمرغ از مگس

8

من گل آن آتشین با غم که در پیرامنش

برق عالم سوز دارد صد خطر از خار و خس

9

محتشم را یک نظر باقیست در چشم و لبت

یک نگه دارد تمنا یک سخن دارد هوس

متن شعر کپی شد.