غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۴۳۰ - به دشمن یارئی در قتل خود از یار می فهمم...
1
به دشمن یارئی در قتل خود از یار می فهمم
اشارتها که هست از هر طرف در کار می فهمم
2
ازین بی وقت مجلس بر شکستن در هلاک خود
نهانی اتفاق یار با اغیار می فهمم
3
چو پرکارانه طرح قتل من افکنده آن بدخو
که آثار غضب در چهره اش دشوار می فهمم
4
به می خوردن مگر هر دم ز مجلس می رود بیرون
که پی پرکاری امشب در آن رفتار می فهمم
5
چو نرگس بس که امشب یار استغنار کند با من
سرش گرمست از پیچیدن دستار می فهمم
6
به نامحرم نسیمی دارد آن گل صحبت پنهان
من این صورت ز رنگ آن گل رخسار می فهمم
7
ز عشق تازه باشد محتشم دیوان نگارنده
چو مضمونها که من زان کلک مضمون بار می فهمم