کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۴۴۳ - وصل کو تا بی نیاز از وصل آن دلبر شوم...

1

وصل کو تا بی نیاز از وصل آن دلبر شوم

ترک او گویم پرستار بت دیگر شوم

2

عقل کو تا سرکشم یک چند از طوق جنون

یعنی آزاد از کمند آن پری پیکر شوم

3

کو دلی چون سنگ تا از لعل او یک بارگی

برکنم دندان و خون آشام از آن ساغر شوم

4

چند غیرت بیند و گویند با من کاشکی

کم شود حسن تو یا او کور یا من کر شوم

5

من دم بیزاری از عشق تو می خواهم دگر

با وجود آن که هردم بر تو عاشق تر شوم

6

ذره ای از من نخواهی یافت دیگر سوز خویش

گر ز عشقت آن قدر سوزم که خاکستر شوم

7

صحبت ما و تو شدموقوف تا روزی که من

با دل پرخون دو چارت در صفت محشر شوم

8

سر طفیل توست اما با تو هستم سر گران

تا به شمشیر اجل فارغ ز بار سر شوم

9

محتشم شد مانعم قرب رقیب از بزم او

ورنه من می خواستم کز جان سگ آن در شوم

متن شعر کپی شد.