غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۴۵۹ - زهی ز دست کرم گسترت کرم باران...
1
زهی ز دست کرم گسترت کرم باران
فدای دست و دلت جان این درم داران
2
به رنگ دست تو ابری ندیده چشم فلک
که سیم ناب و زر سرخ از آن بود باران
3
تفقد تو تدارک پذیر نیست که نیست
ز ممکنات سبک باری گران باران
4
ز گرم خونی و غم خواری تو کار حسد
به این رسیده که خونم خورند غم خواران
5
مدد که درین ملک رتبه سنجانند
سبک کننده قدر بزرگ قداران
6
نوشت نسخه امساک و صبر هر که گرفت
به جز تو در مرض فقر نبض بیماران
7
جهان به چشم مبیناد محتشم من بعد
به جز تو گر بودش چشم یاری از یاران