غزل · محتشم کاشانی
غزل شماره ۴۸۰ - چون نمودی رخ به من یک لحظه بدخوئی مکن...
1
چون نمودی رخ به من یک لحظه بدخوئی مکن
شربت دیدار شیرین به ترش روئی مکن
2
می کنم گر بیخ عیش خویش میگوئی بکن
می کنم گر قصد جان خویش میگوئی مکن
3
با بدان نیکی ندارد حاصلی غیر از بدی
گر بخود بد نیستی با غیر نیکوئی مکن
4
غمزه ات محتاج افسون نیست در تسخیر خلق
صاحب اعجاز را تعلیم جادوئی مکن
5
من که خود کم کرده ام دل در رهت دادم مده
عاشق بیداد را خوش دل به دلجوئی مکن
6
گر درین دیوان گناه ما خطای عاشقی است
گو کسی در نامه ما این خطا شوئی مکن
7
ترک بد خوئی کن اما با گدای پرهوس
گرچه باشد محتشم زنهار خوش خوئی مکن