کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۱۹ - رساند جان به لبم روزگار فرقت تو...

1

رساند جان به لبم روزگار فرقت تو

بیا که کشت مرا آرزوی صحبت تو

2

تو راست دست بر آتش ز دور و نزدیکست

که من به خشک وتر آتش زنم ز فرقت تو

3

شبی به صفحه دل می نگارم از وسواس

هزار بار به کلک خیال صورت تو

4

تو آن ستاره مسعود پرتوی که به است

ز استقامت دیگر نجوم رجعت تو

5

شود مقابله کوه و کاه اگر سنجد

محبت من مهجور با محبت تو

6

بلند تا نشود در غمت حکایت من

نهفته با دل خود می کنم شکایت تو

7

به طبع خویشت ازین بیش چون گذارم باز

که اقتضای جفا می کند طبیعت تو

8

به دوستی که سر خامه ای رسان به مداد

ز دوستان چو رسد نامه ای به حضرت تو

9

خوش آن که سوی وطن بی کمان توجه ما

کند عنان کشی توسن طبیعت تو

10

ز نقد جان صله اش بخشد از اشارت من

به محتشم دهد ار قاصدی بشارت تو

متن شعر کپی شد.