کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۵۸۵ - چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی...

1

چنان مکن که مرا هم نفس به آه کنی

جهان بیک نفس از آه من سیاه کنی

2

ز بزم میروی افتان و سر گران حالا

به راه تا سر دوش که تکیه گاه کنی

3

به رخصت تو مفید نمی شود چشمت

که عالمی بستان و یک نگاه کنی

4

نگاه دم به دمت بس خوش است و خوش تر از آن

عزیز کرده نگاهی که گاه گاه کنی

5

شکسته طرف کله می رسی و می رسدت

که ناز بر همه خوبان کج کلاه کنی

6

ملوک حسن سپاه تواند اما تو

نه آن شهی که تفاخر به این سپاه کنی

7

چرا من این همه بر درگه تو داد کنم

اگر تو گوش به فریاد دادخواه کنی

8

تو گرم ناشده برقی و برق خرمن سوز

شوی چو گرم چه با جان این گیاه کنی

9

به پیش بخشش او محتشم چه بنماید

اگر تو تا دم صبح جزا گناه کنی

متن شعر کپی شد.