غزل · حافظ
غزل شماره ۱۳۷ - دل از من برد و روی از من نهان کرد...
1
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
2
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بی کران کرد
3
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
4
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
5
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
6
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
7
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
8
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد