غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۲۲ - جانم از عشقت پریشانی گرفت...
1
جانم از عشقت پریشانی گرفت
کارم از هجر تو ویرانی گرفت
2
وصل تو دشوار یابد چون منی
مملکت نتوان به آسانی گرفت
3
گرسعادت یار باشد بنده را
سهل باشد ملک و سلطانی گرفت
4
دست در زلفت به نادانی زدم
مار را کودک به نادانی گرفت
5
دوست بی همت نگردد ملک کس
ملک بی شمشیر نتوانی گرفت
6
حسن رویت ای صنم آفاق را
راست چون دین مسلمانی گرفت
7
بر سر بالین عشاقت به شب
خواب چون بلبل سحر خوانی گرفت
8
گفتمت کامم بده، گفتی به طنز
من بدادم گر تو بتوانی گرفت
9
در بهای وصل اگر جان میخوهی
راضیم چون نرخش ارزانی گرفت
10
اینچنین ملکی که سلطان را نبود
چون تواند سیف فرغانی گرفت ؟