غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۲۵ - زهی با لعل میگونت شکر هیچ...
1
زهی با لعل میگونت شکر هیچ
خهی با روی پر نورت قمر هیچ
2
عزیزش کن به دندان گر بیفتد
ملاقاتی لبت را با شکر هیچ
3
عرق بر عارض تو آب بر آب
حدیثم در دهانت هیچ در هیچ
4
ز وصف آن دهان من در شگفتم
که مردم چون سخن گویند بر هیچ
5
من از عشق تو افتاده بدین حال
نمی پرسی ز حال من خبر هیچ
6
چنان بیگانه گشته ستی که گویی
ندیده ستی مرا بر ره گذر هیچ
7
نشستم سالها بر خوان عشقت
بجز حسرت ندیدم ما حضر هیچ
8
دلی از سیف فرغانی ببردی
چه آوردی تو ما را از سفر؟ هیچ!