غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۲۹ - نور رخ تو قمر ندارد...
1
نور رخ تو قمر ندارد
ذوق لب تو شکر ندارد
2
در دور تو مادر زمانه
مانند تو یک پسر ندارد
3
بی بهره ز دولت غم تو
از محنت ما خبر ندارد
4
آن کس که چو من به روی خوبت
دل می ندهد مگر ندارد
5
دلداده صورت تو ای دوست
جان را ز تو دوستر ندارد؟!
6
جانا دل تو چو روزگار است
کن را که فگند بر ندارد
7
در سنگ اثر کند فغانم
وندر دل تو اثر ندارد
8
مگذار به دیگران کسی را
کو جز تو کسی دگر ندارد
9
از خون جگر کسی به جز سیف
در عشق تو دیده تر ندارد