غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۳۰ - دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد...
1
دل بی رخ خوب تو سر خویش ندارد
جان طاقت هجر تو ازین بیش ندارد
2
از عاقبت عشق تو اندیشه نکردم
دیوانه دل عاقبت اندیش ندارد
3
مه پیش تو از حسن زند لاف ولیکن
او نوش لب و غمزه چون نیش ندارد
4
از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچ
آن را که ز عشق تو دل ریش ندارد
5
خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیند
چون آینه روی تو در پیش ندارد
6
از دایره عشق دلا پای برون نه
کن محتشم اکنون سر درویش ندارد
7
چون سیف هر آن کس که تو را دید به یکبار
بیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد