غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۳۲ - چشم تو کو جز دل سیاه ندارد...
1
چشم تو کو جز دل سیاه ندارد
دل برد از مردم و نگاه ندارد
2
بی رخت ای آفتاب پرتو رویت
روز من است آن شبی که ماه ندارد
3
با همه ینبوع نور چشمه خورشید
با رخ تو شکل اشتباه ندارد
4
با همه خیل ستاره ماه شب افروز
لایق میدان تو سپاه ندارد
5
بی رخ تو کاسب راند بر سر خورشید
رقعه شطرنج حسن شاه ندارد
6
عاشق تو نزد خلق جای نجوید
مرده بی سر غم کلاه ندارد
7
گر برود از بر تو راه نداند
ور برود بر در تو راه ندارد
8
بر در مردم رود چو سگ بزنندش
هر که جزین آستان پناه ندارد
9
درکه گریزد ز تو؟ که در همه عالم
از تو به جز تو گریزگاه ندارد
10
درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است
طاقت ناله، مجال آه ندارد
11
وصل تو از خود نصیب ما نفرستاد
خرمن مه بهر گاو کاه ندارد
12
از بد و نیکی که سیف گفت در اشعار
جز کرمت هیچ عذرخواه ندارد
13
دل به غم تو سپرد از آنکه نگیرد
ملک عمارت چو پادشاه ندارد