غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۳۵ - نگار من چو اندر من نظر کرد...
1
نگار من چو اندر من نظر کرد
همه احوال من بر من دگر کرد
2
به پرسش درد جانم را دوا داد
به خنده زهر عیشم را شکر کرد
3
ز راه دیده ناگه در درونم
درآمد نور و ظلمت را به در کرد
4
به شب چون خانه گشتم روشن از شمع
که چون خورشیدم از روزن نظر کرد
5
زهر وصفی که بود او را و اسمی
به قدر حال من در من اثر کرد
6
به گوشم گوش شد با چشم شد چشم
ز هر جایی به نسبت سر به در کرد
7
به غمزه کشت و آنگاهم دگر بار
به لب چون مرغ عیسی جانور کرد
8
چو سایه هستیم را نور خود داد
چو آن خورشید رخ بر من گذر کرد
9
دلم روشن نگردد بی رخ او
که بی آتش نشاید شمع برکرد
10
برین سر راست ناید تاج وصلش
ز بهر تاج باید ترک سر کرد
11
بجان در زلفش آویزم چه باشد
رسن بازی تواند این قدر کرد
12
مرا از حال عشق و صبر پرسید
چه گویم این مقیم است آن سفر کرد
13
خمش کن سیف فرغانی کزین حال
نمی شاید همه کس را خبر کرد