کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۸ - قومی که جان به حضرت جانان همی برند...

1

قومی که جان به حضرت جانان همی برند

شور آب سوی چشمه حیوان همی برند

2

بی سیم و زر گدا و به همت توانگرند

این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند

3

جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل

پای ملخ به نزد سلیمان همی برند

4

آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست

خرما ببصره زیره بکرمان همی برند

5

تمثال کارخانه مانی نقش بند

سوی نگارخانه رضوان همی برند

6

اندر قمارخانه این قوم پاک باز

دلق گدا و افسر سلطان همی برند

7

این راه را که ترک سر است اولین قدم

از سر گرفته اند و به پایان همی برند

8

میدان وصل او ز پی عاشقان اوست

وین گوی دولتی ست که ایشان همی برند

9

بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست

آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند

10

گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار

آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند

متن شعر کپی شد.