غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۳۸ - قومی که جان به حضرت جانان همی برند...
1
قومی که جان به حضرت جانان همی برند
شور آب سوی چشمه حیوان همی برند
2
بی سیم و زر گدا و به همت توانگرند
این مفلسان که تحفه بدو جان همی برند
3
جان بر طبق نهاده به دست نیاز دل
پای ملخ به نزد سلیمان همی برند
4
آن دوست را بجان کسی احتیاج نیست
خرما ببصره زیره بکرمان همی برند
5
تمثال کارخانه مانی نقش بند
سوی نگارخانه رضوان همی برند
6
اندر قمارخانه این قوم پاک باز
دلق گدا و افسر سلطان همی برند
7
این راه را که ترک سر است اولین قدم
از سر گرفته اند و به پایان همی برند
8
میدان وصل او ز پی عاشقان اوست
وین گوی دولتی ست که ایشان همی برند
9
بیچارگان چو هیچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست یافته اند آن همی برند
10
گر گوهر است جان تو ای سیف زینهار
آنجا مبر که گوهر از آن کان همی برند