غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۴۲ - دوشم اسباب عیش نیکو بود...
1
دوشم اسباب عیش نیکو بود
خلوتم با نگار دلجو بود
2
اندر آن خلوت بهشت آیین
غیر من هر چه بود نیکو بود
3
با دلارام من مرا تا روز
سینه بر سینه روی بر رو بود
4
سخنش چاشنی شکر داشت
دهنش پسته سخن گو بود
5
نکنی باور ار تو را گویم
که چه سیمین بر و سمن بو بود
6
بود در دست شاه چون چوگان
آن که در پای اسب چون گو بود
7
آسیای مراد را همه شب
سنگ بر چرخ و آب در جو بود
8
من به نور جمال او خود را
چون نکو بنگریستم او بود
9
زنگی شب چراغ ماه به دست
پاسبان وار بر سر کو بود
10
دوری از دوست، سیف فرغانی!
گر ز تو تا تو یک سر مو بود