غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۴۶ - در شهر اگر زمانی آن خوش پسر برآید...
1
در شهر اگر زمانی آن خوش پسر برآید
از هر دلی و جانی سوزی دگر برآید
2
در آرزوی رویش چندین عجب نباشد
گر آفتاب ازین پس پیش از سحر برآید
3
چون سایه نور ندهد بر اوج بام گردون
بی نردبان مهرش خورشید اگر برآید
4
گر بر زمین بیفتد آب دهان یارم
از بیخ هر نباتی شاخ شکر برآید
5
از بهر چون تو دلبر در پای چون تو گوهر
از ابر در ببارد وز خاک زر برآید
6
گفتم که آب چشمم بر روی خشک گردد
چون بر گل عذارش ریحان تر برآید
7
من آن گمان نبردم کز خط دود رنگش
چون شمع هر زمانم آتش به سر برآید
8
جسم برهنه رو را شرط است اگر نپوشد
آنرا که دوست چون گل بی جامه در برآید
9
دامن به دست چون من بی طالعی کی افتد
آنرا که از گریبان شمس و قمر برآید
10
باری به چشم احسان در سیف بنگر ای جان
تا کار هر دو کونش ز آن یک نظر برآید