غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۴۷ - بیا که بی تو مرا کار بر نمی آید...
1
بیا که بی تو مرا کار بر نمی آید
مهم عشق تو بی یار بر نمی آید
2
مرا به کوی تو کاری فتاد، یاری ده
که جز به یاری تو کار بر نمی آید
3
مقام وصل بلند است و من برو نرسم
سگش چو گربه به دیوار بر نمی آید
4
از آن درخت که در نوبهار گل رستی
به بخت بنده به جز خار بر نمی آید
5
چو شغل عشق تو کاری چو موی باریک است
از آن چو موی به یکبار بر نمی آید
6
به آب چشم برین خاک در نهال امید
بسی نشاندم و بسیار برنمی آید
7
سزد که مزرعه را تخم نو کنم امسال
که آنچه کاشته ام پار، بر نمی آید
8
ز ذکر شوق خمش باش سیف فرغانی
که آن حدیث به گفتار بر نمی آید
9
میان عاشق و معشوق بعد ازین کاری ست
که آن به گفتن اشعار بر نمی آید