غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۵۴ - ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز...
1
ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز
عشق تو چون آتش و فراق تو جان سوز
2
شوق لقاء تو باده طرب انگیز
عشق جمال تو آتشی است جهان سوز
3
در دل مجنون چه سوز بود زلیلی
هست مرا از تو ای نگار همان سوز
4
خلق جهان مختلف شدند نگارا
پرده برانداز از آن یقین گمان سوز
5
کرد سیه دل مرا به دود ملامت
عقل که چون هیزم تر است گران سوز
6
رو غم آن ماه رو مخور که ندارد
هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز
7
در ره سودای او مباش کم از شمع
گر نکشندت برو بمیر در آن سوز
8
با که توان گفت سر عشق چو با خود
دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز
9
در سخن ار گرم گشت سیف از آن گشت
تا به دلی در فتد ازین سخنان سوز