غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۵۷ - گر چه جان می دهم از آرزوی دیدارش...
1
گر چه جان می دهم از آرزوی دیدارش
جان نو داد به من صورت معنی دارش
2
بنگر آن دایره روی و برو نقطه خال
دست تقدیر به صد لطف زده پرگارش
3
بوستانی ست که قدر شکر و گل بشکست
ناردان لب و رخساره چون گلنارش
4
ملک خسرو برود در هوس بندگیش
آب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش
5
نقد جان رفت درین کار خریدارش را
برو ای حسن و دگر تیز مکن بازارش
6
از پی نصرت سلطان جمالش جمع است
لشکر حسن به زیر علم دستارش
7
تا غم تلخ گوارش نخوری یکچندی
کام شیرین نکنی از لب شکربارش
8
عشق دردی ست که چون کرد کسی را بیمار
گر بمیرد نخوهد صحت خود بیمارش
9
لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت
کآب بر وی گذرد محو کند آثارش
10
آنچه داری به کف و آنچه نداری جز دوست
گر نیاید، مطلب ور برود، بگذارش
11
سیف فرغانی نزدیک همه زنده دلان
مرده ای باش اگر جان ندهی در کارش