کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۶۱ - آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش...

1

آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش

چون تو بمن نمی رسی من به تو چون رسانمش

2

هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کند

هر چه به من رسد ز تو دولت خویشن دانمش

3

زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر تو

گر شکری رسد به من همچو مگس برانمش

4

زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش

رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش

5

ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تو

اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش

6

تیر که از کمان تو در طرفی روان شود

برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش

7

مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد

خون دلی که همچو اشک از مژه می چکانمش

8

دل به تو داده ام ولی باز درین ترددم

تا به تو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش

9

سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند، مرا

«دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش»

متن شعر کپی شد.