غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۶۱ - آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش...
1
آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش
چون تو بمن نمی رسی من به تو چون رسانمش
2
هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کند
هر چه به من رسد ز تو دولت خویشن دانمش
3
زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر تو
گر شکری رسد به من همچو مگس برانمش
4
زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش
رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش
5
ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تو
اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش
6
تیر که از کمان تو در طرفی روان شود
برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش
7
مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد
خون دلی که همچو اشک از مژه می چکانمش
8
دل به تو داده ام ولی باز درین ترددم
تا به تو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش
9
سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند، مرا
«دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش»