کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۶۳ - چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش...

1

چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش

ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش

2

از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی

دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش

3

دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش

گر بگیرد پای او گردم به سر چون دامنش

4

نرگس اندر بوستان رخساره او دید و گفت

حال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش

5

راستی جز شربت وصلش مرا دارد زیان

گر طبیبم احتما فرماید از غم خوردنش

6

ز آرزوی او همی خواهد که همچون ماهتاب

افتد از بام فلک خورشید اندر روزنش

7

وصل و هجر دوست می کوشند هر یک تا کنند

دست او در گردنم یا خون من در گردنش

8

با قد و بالای آن مه سرو را ای باغبان

یا به جای خویش بنشان یا ز بستان برکنش

9

دامن دلهای ما پر خار انده کرد باز

آن که هر ساعت کند پیراهنی پر گل تنش

10

گر ملامت گر نداند حال شبهای مرا

ز آفتاب روی او چون روز گردد روشنش

11

سیف فرغانی بدو نامه نمی یارد نوشت

ای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش

متن شعر کپی شد.