غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۶۸ - دل ز غمت زنده شد ای غم تو جان دل...
1
دل ز غمت زنده شد ای غم تو جان دل
نام تو آرام جان درد تو درمان دل
2
من به تو اولی که تو آن منی آن من
دل به تو لایق که تو آن دلی آن دل
3
عشق ستمکار تو رفته به پیکار جان
شوق جگر خوار تو آمده مهمان دل
4
تر کنم از آب چشم روی چونان خشک را
چون جگری بیش نیست سوخته بر خوان دل
5
بنده ز پیوند جان حبل تعلق برید
تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل
6
انده دنیا نداد دامن جانم ز دست
تا غم تو برنکرد سر ز گریبان دل
7
عشق تو چون چتر خویش بر سر جان باز کرد
سر به فلک برکشید سنجق سلطان دل
8
روی ز چشمم مپوش تا نتواند فگند
کفر سر زلف تو رخنه در ایمان دل
9
تا برهاند مرا ز انده من سالهاست
تا غم تو می کشد تنگی زندان دل
10
از صدف لفظ خویش معنی چون در دهد
گوهر شعرم که یافت پرورش از کان دل