غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۷۴ - تا نقش تو هست در ضمیرم...
1
تا نقش تو هست در ضمیرم
نقش دگری کجا پذیرم
2
آن هندوی چشم را غلامم
و آن کافر زلف را اسیرم
3
چشم تو به غمزه دلاویز
مستی است که می زند به تیرم
4
ای عشق مناسبت نگه دار
او محتشم است و من فقیرم
5
صدسال اگر بسوزم از عشق
و این خود صفتی است ناگزیرم،
6
باشد چو چراغ حاصلم آن
کاخر چو بسوختم بمیرم
7
گر عشق بسوزدم عجب نیست
کو آتش تیز و من حریرم
8
شمعم که به عاقبت درین سوز
هم کشته شوم اگر نمیرم
9
در گوش نکردم از جوانی
پندی که بداد عقل پیرم
10
برخاسته ام بدان کزین پس
«بنشینم و صبر پیش گیرم»
11
دل زنده به عشق تست غم نیست
گر من ز محبتت بمیرم