غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۸۰ - عشق تو زیر و زبر دارد دلم...
1
عشق تو زیر و زبر دارد دلم
وز جهان آشفته تر دارد دلم
2
پیش ازین شوریده دل بودم ولیک
این زمان شوری دگر دارد دلم
3
لاف عشقت می زند با هر کسی
زین سخن جان در خطر دارد دلم
4
دست در زلف تو زد دیوانه وار
من نمی دانم چه سر دارد دلم
5
عشق چون پا در میان دل نهاد
دست با غم در کمر دارد دلم
6
در حصار سینه تنگیها کشید
ز آن ز تن عزم سفر دارد دلم
7
تا مدد از روی تو نبود کجا
بار غم از سینه بردارد دلم
8
کمتر از خاکم اگر جز خون خویش
هیچ آبی بر جگر دارد دلم
9
دور کن از من قضای هجر خود
از تو اومید این قدر دارد دلم
10
نزد من کز سیم و زر بی بهره ام
ورچه گنجی پر گهر دارد دلم،
11
ملک دنیا استخوانی بیش نیست
کش چو سگ بیرون در دارد دلم
12
سیف فرغانی چو غم از بهر اوست
غم ز شادی دوستر دارد دلم