غزل · حافظ
غزل شماره ۱۶۰ - خوش است خلوت اگر یار یار من باشد...
1
خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
2
من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
3
روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد
4
همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد
5
بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد
6
هوای کوی تو از سر نمی رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد
7
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد