غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۹۴ - چو هیچ می نکنی التفات با ما تو...
1
چو هیچ می نکنی التفات با ما تو
چه فایده است درین التفات ما با تو؟
2
برای چیست تکاپوی من به هر طرفی؟
چو در میانه مسافت همین منم تا تو
3
ز بس که خلعت عشق تو جان من پوشید
خیالم است که در جامه این منم یا تو
4
به چشم معنی چندان که باز می نگرم
ز روی نسبت ما قطره ایم و دریا تو
5
پس این تویی و منی در میانه چندان است
که قطره بحر ببیند تو ما شوی ما تو
6
ترا به بردن دلهای خلق معجزه ای است
که دلبران همه سحرند و دست بیضا تو
7
اجل به کشتن من قصد داشت، عشقت گفت
که این وظیفه از آن من است فرما تو
8
شب وصال دهان بر لبم نهادی و گفت
منم به لب شکر و طوطی شکرخا تو
9
بدان که هست تو را با دهان من نسبت
که در جهان به سخن می شوی هویدا تو
10
فدا کند پس ازین جان و دل به دست آرد
چو دید بنده که در دل همی کنی جا تو
11
ز فرقت تو چو مرده است سیف فرغانی
توی به وصل خود این مرده را مسیحا، تو!